تبليغاتX
هستی - Universe

هستی - Universe

چه حکایتیه این ...

 

بعضی اوقات آدم اصلا توی حال و هوای کار کردن نیست. بخصوص اگر تازه از تعطیلات  50  روزه برگشته باشی... وای! چه کیفی داشت. این موضوع وصف حال الان منه که میخوام خودم رو برای یک کنفرانس نزدیک آماده کنم، اما قضیه اینه که هنوز توی حال و هوای سفرم و یه کم قدم زدن توی هوای آزاد (البته داغ و شرجی)، خوردن آب و چای و ... این حال و هوا رو عوض نمیکنه. این شد که تصمیم گرفتم به جای اینکه با خودم بجنگم بشینم یه کم بنویسم بلکه فرجی بشه. و اما ...

چه حکایتیه این سفر!

به نظرم مثل مرگ میمونه! (منظورم روی مثبتشه): تغییر یکسری شرایط، کندن، رفتن و تجربه کردن، دیدن و شنیدن و ... پذیرفتن و ... در نهایت رشد کردن، عوض شدن، از یه بعد به بعد دیگه رفتن. شرایط مختلف و آدمهای مختلف رو دیدن و خب به همشون هم حق دادن! حق انتخاب، حق زندگی و ...

خیلی قشنگه، دوستش دارم. همون بالا و پایین روحی رو که نصیب آدم میکنه و آدم رو زیر و رو میکنه (هر چند که خیلی ملایم و ظریف این کار رو انجام میده)، ارزشهات رو گردگیری میکنه و جلا میده، کهنه هایی رو که باید بکنی و دور بریزی رو ازت میگیره ... همه اینها قشنگش میکنه... اشتباهات گذشته ات  و درسهایی رو که گرفتی نشونت میده، بزرگ شدنت رو یادآوری میکنه و همینطور کوچک شدنت رو ... منت رو زیر سوال میبره و منیتت رو ... مجال همه اینها رو سفر بهت میده ... سفری درونی به موازات یه سفر ظاهری بیرونی... همینه که دوست داشتنیه دیگه... واما ...

وقتی بعد از دو سال و تقریبا سه ماه وارد ایران شدم درونم به صدا در که نیومد هیچ، جیغ کشید و منقبض شد. من اینقدر عوض شدم یا اینجا؟؟!!! این چیزیه که مرتب از خودم میپرسیدم. چی باید بگم و از کی بپرسم؟ هرچند که پرسیدم، از همه اون دوست داشتنیهایی که با مهربونیشون سعی کردند تغییراتیم که دوست داشتند رو بهم بگویند و یا در مورد تغییراتی که دوست نداشتند خیلی ملایم باشند. چقدر دلتنگ همتونم، هیچ جای دنیا لنگه ندارید! بی نظیرید! تک تکتون! و ارزشمندترین دستاورد سفرم این بود که فهمیدم چقدر نیاز دارم خود بی نظیر و منحصربفردم باشم. هر چند تئوری این قضیه رو بارها و بارها یا دیدم یا خوندم و یا بهش فکر کردم، اما توی این سفر یه جور عمقی تر این نیاز رو درک کردم. این موضوع بهم شادی داد، خیلی قشنگ و جذاب بود، مثل این میمونه که با روشهای مختلفی مثل پزشکی، انرژی، مشاوره معنوی و روحی روانی یه یک قضیه واحد پرتو بتابونی و نتیجه مشابهی بگیری و اون اینکه خودت باش! حس آرامش و شادی بیکرانی بهم میده! حس آزادی و آزاد بودن میده! صرفنظر از اینکه توی کدوم سیاره و چه موقعیت جغرافیایی-سیاسی زندگی میکنی ... هوراااا! 

Be Yourself by Audioslave    

 http://www.youtube.com/watch?v=JdCfcjmxouo      

+ نوشته شده در  88/05/27ساعت 3:52 PM  توسط مژده  | 

مراقبه

تعادل خودش متولد میشه، در پی بالا و پایینهای زندگی به معنی واقعی خلق میشه و چقدر هم زیبا!

حس تعلق نسبت به این دنیا، به جایی که درش زاده شده ام، به شهری که درش زندگی میکنم، به خونه خودم که درش آرامش میگیرم ... در عین حال حس آمادگی کندن از همه اینها و تجربه یه جای دیگه و یه زندگی دیگه ... که هر دو زیبا و دوست داشتنیه ...

حس پذیرفتن و درک وجودم، جسم و روح زنانه ام، منبع و منشا الهام بودنم، ظرافت و عظمت و هوش و خرد زنانه ام و ... در عین حال پذیرفتن بخش محرک خارجی و جاه طلبی و مبارزه گری و پذیرش زیبایی قواعد دنیای مردانه و ... جامعه و ارتباط اجتماعی...

حس درک و پذیرش دوستانم، آدمهای دوست داشتنیم، درک احترام به همگیشون ... و شنیدن اونچه دوست ندارم و گاهی پذیرفتنشون و در عین حال احترام به خودم، آزادیم و خواسته ام، اونچه که هستم ... پذیرفتن نقایصم و قوتم، شکنندگی و قدرتم، احساس و منطقم، اراده و سستیم، نظم بخشیدن به ذهنم و ... زندگی در حااااال و سادگی ... و  تمرکز و اراده و... اینکه کافیه شروع کنم و ... و از نشدن نترسم ...و از نه شنیدن هم ...  اگر برام خیر درش باشه حتما پیش میره ... حس ایمان و توکل و... اعتماد...

حس دوست داشتن و دوست داشته شدن، خیرخواهی محض، عاشق شدن و عشق ورزیدن و تپش ...، جریان بینهایت زندگی از قلبم و در عین حال نپذیرفتن و رد کردن اونچه درونی دوست ندارم صرفنظر از عواقبش و ... شجاعت ...

حس قشنگ ارتباط، و اینکه اونچه رو میگم با عشق و اعتماد بگم، آرامش و تمرکز لازم برای خلق کردن رو به خودم بدم، چیزی رو از ترس فرو ندهم و پس نکشم ...

حس پذیرفتن الهام و دیدن و دیدن ودیدن و ... و درک با دیدن ... و ورود به یک وادی دیگه ، و شکستن حریم ماده با دیدن و شنیدن و ... و اینکه جنبه های مختلف وجود خودم و دیگران رو ببینم و لمس کنم و بشنوم ورای اونچه میبینم و میشنوم ...

حس اتصال و حضور و جریان بعد ماوراییم و ...

 همه و همه فقط متولد میشه، یافت نمیشه، به حضور و ظهور میرسه، اثبات نمیشه، و ... جریان پیدا میکنه تا وقتی که تعلق هست، ظرافت هست، تلاش و اعتماد و ایمان هست، عشق هست، ارتباط و خلق هست، الهام و کشف هست و... وصل هست.       

چقدر از هنر اساتیدی که دف و سه تارشون رو از ته ته دل می نوازند و از صدای گرم خواننده  که  همراهیش با این معجون فضا رو مملو از ابدیت و معنویت و عشق میکنه و امکان تجربه تک تک این حسها رو بهم میده ممنون و سپاسگزارم. 

                                                 

 

+ نوشته شده در  87/12/11ساعت 3:17 PM  توسط مژده  | 

قضا

 

 

+ نوشته شده در  87/10/21ساعت 3:52 PM  توسط مژده  | 

تنها صداست که می ماند ...

من از سلاله ی درختانم.
تنفس هوای مانده ملولم میکند.
پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپارم.

 
نهایت تمامی نیروها پیوستن است پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور
طبیعی است
که آسیابهای بادی می پوسند
چرا توقف کنم ؟

...

 من از عناصر چهار گانه اطاعت میکنم
و کار تدوین نظامنامه ی قلبم
کار حکومت محلی کوران نیست.

 فروغ - تولدی دیگر

http://www.persianpersia.com/music/p/nakissa.php?artistid=131&Albumid=498&trackid=4168

+ نوشته شده در  87/10/04ساعت 4:49 PM  توسط مژده  | 

آزادی

   

 سعیده جان متن هراتی تا عمق دلم نفوذ کرد. اون لحظه عمیقا بهش احتیاج داشتم.  

 

+ نوشته شده در  87/09/27ساعت 2:45 PM  توسط مژده  | 

اونهایی که رفتند و اونهایی که موندند ...

هر کاری کردم که بتونم یه ذره تمرکز کنم و کارم رو انجام بدم نتونستم. وقتی این ور دنیا نشستی و فارغ از عالم و آدم مهمترین بخش زندگیت شده کارت و درست و به اصطلاح ساختن آینده ات و ... از بقیه که اون ور دنیاند می پرسی در این حد میدونی که خوبه، همه چیز طبق روال، نه، خبر جدیدی نیست، مثل همیشه... خبر جدیدی هم باشه اوضاع نابسامان مملکتته که دیگه برای هممون شده یه قضیه دردآور تکراری!

  

نمی دونم حس عجیبی دارم، وقتی امروز خبر رو شنیدم یه دفعه یه چیزی درونم تکون خورد. یه حس تلفیقی عجیب. از عزیزی که درد و رنج عزیزترینش رو هر روز می دیده و غم پررنگ شدن لحظه به لحظه جدایی از اون رو روز به روز بیشتر حس میکرده اما خم به ابرو نمی آورده و هیچ شکایتی نمی کرده و اصلا چیزی بروز نمی داده. و حالا امروز این تصور و تصویری رو که هر روز پیش خودش مجسم میکرده در واقعیت داره می بینه و هنوز مقاوم ایستاده.

   

آزاده جان خوندن متن اونهایی که رفتن و اونهایی که موندنت (هر چنر راجع به مهاجرت بود) هم دوباره یکی از همون وقایع همزمان بود. و اینکه میدونم همه اینها در جهت رشد ماست اما حتی از تجسم اینکه این مدت او چی کشیده اشک از چشمام سرازیر شد. هر چند به قول بچه ها اونقدر آبدیده و محکم شده که انگار میخواد بقیه رو دلداری بده و میگه: راحت شد.    

 

اسوه جان برات آرزوی صبر و شکیبایی دارم عزیزم و برای عزیزت آرزوی شروعی خوش و فارغ از هر دردی در سرای جاوید. از دید ماها که این طرفیم سخته باور کن، دید اونی که رفته خیلی فرق می کنه.

+ نوشته شده در  87/09/18ساعت 4:40 PM  توسط مژده  | 

شادی

واقعا که ما آدمها موجودات جالب و شگفت انگیزی هستیم. هر چی بیشتر از عمرم می گذره، می بینم که بیشتر زندگی کردن رو دوست دارم!

هر چند خودم هم از این جمله خنده ام گرفت. یاد مسافر کوچولو افتادم با جریان سفر به زمین و خاطراتش. واقعا که اعجاب انگیز بود: وفاداریش به گلش، جریان اهلی شدن روباه که اوج هنر قصه است و تپش و ...

به قول دوستی که هر چند همه چیز رو ساده و بی آلایش می گفت (و این نشان بر هنرشه) کلامش مملو از صداقت و حقیقت محضه، " شادی رو باید درون خودت پیدا کنی، خیلی بیرون دنبالش نگرد." حس میکنم این رو یه کم فهمیده ام 

موضوع اینه که وقتی از زندگی دور میشی قدر چیزایی رو که داری که مهمترینش حضور در همین زندگی و امکان نفس کشیدنه رو فراموش می کنی. امکان مواجهه و سهیم شدن با دیگران، از جنس خودمون، اونهایی که زندگی با سخاوت در مسیرت می گذاره و حضور و وجودشون زندگی رو شیرین تر و با معنی تر می کنه و ... از دست میدی. امکان بالا و پایین رفتنها، زیر و رو شدنها، و حتی تجربه حوادث به ظاهر تلخ و در باطن شیرین، تجربه کردن در لحظه و حفظ خاطرات خوش رو از دست میدی. و می افتی به دنبال بیشتر و بیشتر و ناکجا آباد...  و البته به قول دوست خوبی می افتی توی وادی سخت گرفتن. نتیجه اینکه لحظات حال رو از خودت می گیری و حالت گرفته میشه

خلاصه اینکه زندگی رو دوست دارم با تمام وجود، هر چند ممکنه نگهداشتن دائم این حس ممکن نباشه (دنبال نگه داشتنش هم نیستم) اما حداقل الان میگم که:

ممنونم خدا جون، با تمام وجود!

لینک قصه جاودان مسافر کوچولو:

http://www.persianpersia.com/music/album.php?albumid=213

            

+ نوشته شده در  87/09/11ساعت 11:5 PM  توسط مژده  | 

Happiness

After all, what is happiness?

Love, they tell me. But love doesn’t bring and never has brought happiness. On the contrary, it’s a constant state of anxiety, a battlefield; it’s sleepless nights, asking ourselves all the time if we’re doing the right thing. Real love is composed of ecstasy and agony.

All right then, Peace? If we look at the universe it is never at peace. The winter does battle with the summer, the sun and the moon never meet, the tiger chases the man, who’s afraid of the dog, who chases the cat, who chases the mouse, who frightens the man.

Money brings happiness. Fine, In that case, everyone who earns enough to have a high standard of living would be able to stop working. But then they’re more troubled than ever, as if they were afraid of losing everything. Money attracts money, that’s true. Poverty might bring unhappiness, but money won’t necessarily bring happiness.

When I ask people –Are you happy? –they all reply: “Yes, I am.”

Then I ask: “But don’t you want more? Don’t you want to keep on growing?” And they all reply: “Of course.”

Then I say: “So you’re not happy.” And they change the subject.

“Simply believe-don’t doubt anything. You’re alive, and the candle is the only point in your universe. Believe in that. Let go of the idea that the path will lead you to your goal. The truth is that with each step we take we arrive. Repeat that to yourself every morning: ‘I’ve arrived.’ That way you’ll find it much easier to stay in touch with each second of your day.”

That is joy. Happiness would be feeling satisfied with everything you already have- and if you are born for that kind of life.

 

The Witch of Portobello, Paulo Coelho

 

+ نوشته شده در  87/08/23ساعت 10:37 PM  توسط مژده  | 

تصورم از حقیقت

دیروز نگاه مشتاقم بر افق خیره ماند تا به کنه حقیقت پی ببرد: صبر کردم، حوصله به خرج دادم، خستگی را به جان خریدم، شفق را لحظه لحظه با ذرات وجودم تجربه کردم ...

اما ... وقتی امروز حقیقت (شایدتصورم از حقیقت!) را دیدم، اشتیاق کودکانه ام بر باد رفت و آرزو کردم که ای کاش فلق امروز را به چشم نمی دیدم و در تخیل زیبایم غوطه ور می ماندم...

آری، انتظار زیبای دیروز و تلخی نگاه امروز هر دو بخشی از زندگی است.  

+ نوشته شده در  87/08/05ساعت 8:38 PM  توسط مژده  | 

دیدن فرشته ها

 با اینکه جسمی یه کم خسته و ضعیف شده ام و در ضمن از دیدن این خط خرچنگ قورباغه خنده ام می گیره اما روحی حسابی شارژم. حس میکنم چقدر لازم داشته ام یه حادثه تجربه کنم، گوشه ای بنشینم، قدری استراحت کنم، بیشتر بپذیرم و چهره فرشته گون دوستانی رو که همیشه از ته دل دوستشون داشته ام و گاهی عادتهای زندگی و زندگی کردن عادتها یادت می بره که واضح ببینیشون و عشق بهشون بدی و عشقشون رو راحت تر بپذیری، با وضوح بیشتری ببینم.

حس خوبیه که می بینی دوستان عزیزی داری که در سختیها بهشون پشت گرمی و  هر طور بتونند حمایتت می کنند. آخ که چه کیفی داره این جور وقتها خودت رو حسابی لوس کنی! آخ، دستم درد گرفت.      

و ورای اون چقدر قشنگه که ریشه هامون، روحمون، وجودمون، مشترکاتمون و ... یه شبکه انسانی، شرقی، ایرانی، دوستی و خیلی وقتها حتی ورای اون حس یکی بودن و یگانگی بینمون ایجاد میکنه. شگفت آوره و زیبا!

 

+ نوشته شده در  87/06/26ساعت 3:11 PM  توسط مژده  |